تبليغاتX
سایکو: قالب‌ساز آزاد
چهارشنبه بیستم آذر 1387
لوطی دمت گرم

شب بود و باران کم کم از آسمان می بارید. قطع می شد و یکدفعه شدت می گرفت. اما هنوز زمین را کامل خیس نکرده بود. برای اولین بار بود که برای بدرقه می رفتیم. قرار بود لوطی شهر برود مکه. آن هم برای اولین بار. بی ادبی بود اگر نمی رفتیم . حداقل به خاطر شامی که همان شب خوردیم حرف پشت سرمان بود اگر مال او را می خوردیم و برای یک خداحافظی ساده او را بدرقه نمی کردیم. با اینکه اسما عموی من بود و برادر پدرم بود و اصلا به همین خاطر بود که توانستیم در مراسم بدرقه شرکت کنیم وگرنه رسما رفت و آمدی با هم نداشتیم که بخواهیم با هم صمیمی باشیم. اما بالاخره براي پدرم برادر بود و دوست داشت برای برادرش سنگ تمام بگذارد چون بعدا فهمیدم قرار است برای برگشتنش گوسفند قربانی کند و همین هم کلی مادرم را شاکی کرده بود که "بابات وقتی خودش کم داره چه لزومی داره بخواد گوسفند قربونی کنه." نمی دانم شاید پدرم هم می خواست لوطی گری در بیاورد.
در آن شلوغی و تاریکی پیدا کردن عمو سخت بود. بعضی ها هم که با کلی تشریفات عکس برداری و فیلم برداری می کردند و خلاصه جمعیت زیادی جمع شده بودند و هر کدام برای بدرقه ی کسی آمده بودند. بالاخره از میان سیل عظیم جمعیت عمو را پیدا کردیم. نمی دانم چرا رفتن یک لوتی به مکه برایم مثل یکی از اتفاقات جالب و نادر دنیا بود. شاید اگر نمی دانستم که او همیشه با خود چاقو دارد این فکر را نمی کردم. فکرم پر شده بود از این سوال که آیا او چاقویش را همراه خود به مکه می برد یا نه؟ با همه این افکار حس جديدي در من زنده شده بود و از اینکه می توانستم با یک لوتی رو در رو شوم برایم افتخار آمیز بود. به این فکر می کردم که برای خداحافظی با او روبوسی خواهم کرد و از اینکه می توانم به یک لوتی اینقدر نزدیک شوم افتخار می کردم. حتی به این فکر می کردم که اگر بتوانم برای خداحافظی او را در بغل بگیرم یکی از افتخارات دنیا نصیبم شده است و بعد این خبر مهم را با افتخار به همه خواهم گفت. به همه آن ها که تنها اسمی از او شنیده بودند و او را تنها به عنوان یک لوتی چاقوکش می شناختند.
پدرم سفارش كرده بود حتما خداحافظي كنم. از لابلای جمعیت به طرف عمو قدم بر می داشتم. جمعی که برای بدرقه عمو آمده بودند یکی یکی جلو می رفتند و با او خوش و بش می کردند. بعضی ها هم که چهره ی خشن و زمختی داشتند و به نظر می رسید از دوستان عمو باشند او را مدام همراهی می کردند و انگار مراقب او بودند.
از این همه استقبال ذوق زده شده بودم. منتظر بودم که اطرافش خلوت شود تا نوبت به من برسد. مسافرین کم کم سوار اتوبوس ها می شدند. اما هنوز جمعیت زیادی به چشم می آمد. عمو هنوز لابلای جمعیت دیده می شد. راننده اتوبوس ها با صدای بلند فریاد می زدند: مسافرین سوار شوند. اتوبوس ها به حرکت در آمده بودند و در میان جمعیت به کندی قادر به حرکت بودند. با عجله جلوتر رفتم. در حالیکه محکم شانه هایم به افراد برخورد می کرد خود را به جلو هل می دادم. یک لحظه خود را مقابل او دیدم. زبانم قفل شد و انگار حرفی برای گفتن نداشتم. حس کردم کل بدنم داغ شده و قلبم تندتر می زند. با تمام مقدمه چینی ای که در ذهنم کرده بودم نتوانستم جلوتر بروم و افتخاری را که در ذهنم پرورانده بودم نصیب خود کنم. دیدن من برای او هم انگار غیر منتظره بود. بی اراده گفتم: لوطی دمت گرم. و او انگار حرف مرا نشنید و انگار اصلا مرا ندید و بعد به طرف ماشین راه افتاد.

+ نوشته شده در 8:43 توسط خانم داستان نویس.
جمعه بیست و دوم شهریور 1387
به دنبال گرگ...

هيچ كس گرگ را دوست نداشت. هيچ كس او را دوست نداشت. همه او را بچه گرگ مي ناميدند. همه از ابتدا وقتي او را در عكسي كنار يك گرگ ديدند متهمش كردند به درنده بودن. همه او را كه مي ديدند زير لب مي غريدند و آرام از او دور مي شدند. هيچ كس از دلش براي او حرف نمي زد. همه او را تهی از احساس مي ديدند و رحم و ملاطفتشان را از او دریغ می کردند. بچه هايشان را از نزديك شدن به او ترسانده بودند. فقط براي وقتي كه احتمال حمله گرگ ها نزديك بود و نياز به دفاع داشتند از او كمك مي خواستند. همه او را سپر بلاي خود كرده بودند و مي گفتند با يك گرگ فقط گرگ مي تواند دربيفتد. يك شب سرد زمستاني كه او را هيچ كس پناه نداده بود سوسوي فانوسي بر او تابيد. دختري آرام به او نزديك شد. مدتي درنگ كرد. در عمق چشمان خسته و بي رمق گرگ چيزي خواند. او را با خود برد. حالا گرگ ها هر روز حمله مي كنند و همه سرگردان در بيابان ها به دنبال او مي گردند.

+ نوشته شده در 13:52 توسط خانم داستان نویس.
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
حس مشترك

براي اولين بار بود كه فقط براي گرفتن ی هديه تولد به بازار مي رفتم و خودم را براي خرج كردن پول يك كادوي درست و حسابي راضي كرده بودم.

ويترين يك مغازه عروسك فروشي مرا به داخل مغازه كشاند. تا آن موقع براي خريدن عروسك كه نهايتا مي توانست يك كالاي فانتزي باشد حاضر نبودم پولي بپردازم. ولي نمي دانم چطور شده بود كه به فكر انتخاب عروسك افتادم. بالاخره عروسكي كه دوست داشتم انتخاب كردم. يك عروسك پشمالو كه چشم هايش به سختي معلوم بود.  سرتاسر تنش سپيد بود. همچون مخمل نرم. يك لحظه خواستم آن را به صورتم بچسبانم و لطافت دوست داشتني اش را با تمام وجود حس كنم. دوست داشتم همان لحظه بغلش مي گرفتم و مانند يك ادميزاد جانانه محبتم را نثارش مي كردم. اما ديدن آن خيلي طول نكشيد. وقتي براي اينكه كادو شود آن را به دست فروشنده سپردم آخرين لحظاتي بود كه مي توانستم ببينمش.

با احساسي كه تنها يك آدم مي تواند نسبت به كسي كه دوستش دارد داشته باشد آن را با مراقبت تا خانه حمل كردم.

اما آن ديگر در كادو بود و من نمي توانستم ببينمش و فقط مي توانستم نرمي دلچسبش را وقتي براي اولين بار با دست لمس كرده بودم حس كنم و فقط همين.

نمي دانم چرا به عروسكي كه تا آن زمان برايم ارزشي نداشت چنين حسي پيدا كرده بودم. انگار برايم نقش يك آدم را بازي مي كرد كه خيلي زود دوستدارش شده بودم.

تازه فهميدم آنچه در فيلم ها از عشق يك نفر نسبت به يك عروسك بي جان نشان مي دهند خيلي هم خنده دار نيست. چون براي اولين بار اين احساس در من ايجاد شده بود و من آن را درك مي كردم.

كادو آماده بود و من فقط مي بايست خود را براي رفتن آماده مي كردم.

***

نرگس در را باز كرد. براي اولين بار بود كه در يك جمع مختلط حاضر مي شدم.

بعد از اينكه كادو را روي ميز گذاشتم خيلي رسمي روي صندلي نشستم. شايد چشم هايم تنها عضو بدنم بودند كه آزادانه حركت مي كردند. بدون اينكه صورتم را بچرخانم ساكت و آرام روي صندلي ميخكوب شده بودم. تصويري كه از يك ميهماني مختلط در ذهنم ساخته بودم با واقعيت زمين تا آسمان فرق داشت. يك ميهماني  آرام و بي سر و صدا كه همين خيالم را راحت مي كرد.

يك پسر جوان با لودگي بادكنك ها را از هر جايي كه پيدا مي كرد برمي داشت و مي تركاند. جمع خوششان مي آمد و آن را به عنوان يك شوخي خنده آور پذيرفته بودند.

نمي دانم چندمين بادكنك بود كه صداي تركانده شدنش خشمم را برانگيخت و نگاهم را به طرف صدا برگرداند. خواستم با نگاه چپ به او بفهمانم كه از كاري كه مي كند خوشم نمي آيد. اما نگاهم روي شخص ديگري متوقف شد.

چقدر چهره اش آشنا بود. نمي دانم كجا ديده بودمش. اصلا ديده بودمش يا نه. فقط مطمئن بودم حسي كه از ديدنش دلم را ناآرام كرد يك تجربه آشنا بود. نمي دانم چه حسي بود كه دلم را لرزاند و فشاري به وجودم  ريخت. مي خواستم دوباره نگاهش كنم اما قبل از اينكه به خودم اجازه بدهم نگاهم را برگرداندم.

بالاخره نوبت باز كردن كادو ها شد. آن عروسك دوست داشتني ديگر مال من نبود. وقتي آن را در دست يكي ديگر ديدم ناخواسته دردي در قلبم احساس كردم. انگار يك عمر دوستش داشته ام و حالا قرار است از من جدا شود. وقتي به من به نشانه صاحب آن كادو اشاره شد انگار هيچ كس حواسش نبود. اما حس كردم يك نفر به من خيره مانده. انگار فقط او توانسته بود از چهره من، درونم را بخواند. صورتم را به آرامي چرخاندم. همان مرد جوان بود. نگاهم به چشمانش كه افتاد فهميدم بين او و آن عروسك حس مشتركي دارم. 

+ نوشته شده در 21:40 توسط خانم داستان نویس.
جمعه چهاردهم تیر 1387
به دنبال زندگی از دست رفته

-منو كجا مي بريد؟ من با اين بچه كاري نكردم. نذاشتم حتي يك لحظه آب توي دلش تكان بخورد مرا به چه جرمي گرفتيد؟ رهايم كنيد...

فرياد زن فضاي سالن پاسگاه را پر كرده بود. ماموران او را كشان كشان مي بردند تا حكمش معلوم شود.

صداي هق هق گريه زن با فريادهاي از روي عجزش تركيب شده بود. همه او را به چشم يك آدم ربا مي ديدند و در هر گوشه سالن چشم ها بدون كوچكترين ترحمي او را مستحق مجازات مي ديد.

در يك گوشه اشك شوق مادر و پدري جوان كه بعد از مدت ها بي خبري از نوزادشان او را يافته بودند،‌گويا احساسات همه را به جريان انداخته بود.

چه كسي باور مي كرد آن دو زن، روزي دوستان صميمي يكديگر بودند و اكنون جاي ان همه صميميت را خشم و نفرت پر كرده است.

اعظم و سوري كه از آشناييشان با هم مدت زيادي نمي گذشت ظرف همان مدت كوتاه، با هم روابط نزديك و دوستانه اي پيدا كرده بودند. طوري كه هر كس نمي دانست فكر مي كرد دوستان چندين و چند ساله ي يكديگرند.

شايد اگر آن روز در گرمابه چشمشان به هم نمي افتاد هرگز كار به اين جا نمي رسيد. اعظم بچه چندماهه اش را به سوري سپرد تا خود را بشويد و كارهايش را با خيال راحت انجام دهد. لحظه ي به آ‌غوش گرفتن بچه، سوري را عذاب داد. نگاه در نگاهش دوخت. چشمان معصومانه بچه طوري به سوري زل زده بود كه دلش را لرزاند. ديگر ارام و قرار نداشت. بي اختيار او را محكم در اغوش فشرد. گرماي وجودش به وجود او گره خورد. گرماي غريبي نبود. انگار گرماي تنها فرزند چند روزه اش را دوباره حس كرد. وقتي در بيمارستان او را  عاشقانه با تمام وجود به سينه خود چسباند و بعد از چند روز، كودك خود را در سكوتي هميشگي ديد. يك بيماري كه طاقت نوزادش را طاق كرد و دنيا را بر روي سوري سياه كرد. زخم عميقي روحش را مي سوزاند و آنگاه كه او نياز به يك مرهم داشت همسرش مرگ فرزند را بهانه كرد و سوري را در غم خود رها كرد و زخمي ديگر بر زخم او گشود. سوري ديگر تمام زندگي اش را در كام مرگ مي ديد. مرگ نوزادش با از دست دادن شوهرش پيوند خورده بود. يكدفعه ديد كه پشتش خالي شده. تمام آن يك عمر زندگي اي كه در كنار يك مرد مي خواست بگذراند اينك با عمر كوتاه بچه به پايان رسيده بود و او را از ريشه مي سوزاند.

نگاهش هنوز به طفل اعظم بود. اشك قدرت ديد او را گرفته بود. نوزاد را مات مي ديد. در اغوش سوري آرام گرفته بود. تپش قلب دخترك او را هر لحظه بيشتر وسوسه مي كرد و بالاخره به پاي سوري جان بخشيد. او را به حركت در آورد. سوري انگار همه چيز را فراموش كرد. به رختكن آمد و لباس هايش را پوشيد. همراه بچه به سرعت از گرمابه خارج شد. شايد هنوز فكر مي كرد كه بچه ي خودش است. به سرعت از كوچه پس كوچه هاي نزديك گرمابه گذشت و دور شد.

-         اگر همسرم اين بچه را ببيند حتما برميگردد.

-     ديگر زندگي همانطوري خواهد شد كه فكر مي كردم. هيچ كس نبايد بچه را از من بگيرد. اين مال من است و من برايش مادري مي كنم و مادرش مي شوم.

سوري تصميم گرفت به خانه پدري اش كه در يكي از روستاهاي اطراف شهر بود برود و چند روزي را انجا سپري كند. مادر پيرش بعد از مرگ شوهر زندگي را به تنهايي مي گذراند. در را كه باز كرد سوري با خوشحالي كودكانه اي بدون اينكه به مادر پير اجازه حرف زدن بدهد گفت: سلام ننه! چقدر دلم برات تنگ شده بود. ننه يادته دوست داشتي نوه تو ببيني. يادته ارزو داشتي يه روز بچه ي منو ببيني. ببين اين بار با بچم اومدم. پدرشم تا چند روز ديگه برميگرده.

مادر پير كه آرزويش خوشبختي تنها دخترش بود چروك هاي صورتش با شنيدن اين حرف ها از هم باز شد و گويي روح تازه اي به كالبد جسم بي رمقش دميده شد.

روزها و شب ها گذشت. همه ي فكر و ذكر سوري شده بود بچه اي كه با او مي خواست زندگي اش را احيا كند. او ديگر بچه را مال خود مي ديد و منتظر روزي بود كه دوباره همسرش را به دست اورد و زندگي را از سر بگيرد.

يك روز مادر پير رو به سوري گفت: ننه! پس كي شوهرت برميگرده؟ پس كي قراره بري سر خونه زندگيت؟ نكنه شوهرت...

-         نه ننه! فردا ديگه ميرم. مي دونم با اين بچه خيلي اذيتت كردم. فردا درست ميشه...

 فرداي ان روز سوري كه خود را در يك قدمي آرزويش مي ديد آماده شد تا به شهر برگردد و تكه هاي پراكنده زندگي اش را با دستان خود كنار هم بچيند. همينطور كه از خانه خارج مي شد گفت: ننه! منتظر باش تا چند روز ديگه با شوهرم برميگرديم.

سوري چند قدمي از خانه مادر پير دور نشده بود كه صداي آشنايي او را ميخكوب كرد. اعظم را ديد كه با چشماني آكنده از نفرت به او مي نگريست. با ديدن چند مامور آن طرف تر تمام آرزويش را نقش بر آب ديد. پايش سست شد  تمام زندگيش را زير يك گيوتن مي ديد. زبانش بند آمد. با ناراحتي به چشمان بچه خيره شد. صداي گريه بچه بلند شد.

+ نوشته شده در 20:37 توسط خانم داستان نویس.
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
نامه ی فرار

 خروس خوان بود. خورشید کم کم حجاب از رخ خود بر می داشت. 
از خانه بیرون امدم و به طرف خیابانی راه افتادم که همیشه ازآنجا با سرویس مخصوص اساتید به دانشگاه می رفتم.
این راه اگرچه آنقدر طولانی نبود که نیازی به استفاده از وسیله نقلیه داشته باشم اما برای پیاده روی کم و بیش طولانی بود. بی آنکه بفهمم چطور این مسیر خسته کننده را طی کردم دنباله افکارم را که از لحظه گشودن در خانه مرا غرق خود کرده بود گرفتم. اتفاق دیروز را در خاطرم مرور کردم. این چندمین باری بود که بعد از برداشتن نامه ای که از لای در اتاقم به داخل افتاده بود آن را کلمه به کلمه در ذهنم بازخوانی می کنم انگار تمام جملات آن نامه بی آنکه خواسته باشم در حافظه ام ثبت شده بود و هر بار با یادآوری آن حس مبهمی شبیه اضطراب و گناه وجودم را به دندان می گرفت. آن لحظه هنوز جلوی چشمانم زنده است که وقتی از او به خاطر تاخیر همیشگی اش در ورود به کلاس توضیح خواستم ازمن خواست تا وقت مناسبی را برای ارائه دلیلش تعیین کنم و من به دلیل حس مسوولیت و آگاهی از سوابق تحصیلی موفق او ساعتی را برای شنیدن دلایلش به او اختصاص دادم.
لحظه شروع گفتگو را از ذهن گذراندم. وقتی در جواب من گفت: هم درس میخواند و هم کار می کند بلافاصله او را از این کار برحذر داشتم و وظیفه اصلی او را درس خواندن دانستم. مقاومت و پایفشاری اش بر اینکه او به کار کردن نیاز دارد باعث شد تا به او پیشنهاد دهم که در طول مدت تحصیلش او را کمک کنم اما در جواب گفت: "روحم نیازمند کار است".
گفتم: آیا تحصیل پاسخگوی روح تو نیست؟
باور اینکه کسی به جز نیازی مادی به خاطر رفع نیازی دیگر تحصیل خود را فدا کند برایم مشکل بود.
سعی کردم او را به غیر عاقلانه بودن کاری که می کند متوجه کنم اما او هر بار به تفاوت شرایطش تاکید می کرد و وقتی از او توضیح بیشتری می خواستم به نحوی طفره می رفت و دوباره دفاعیات خود را به همان چند جمله اول ختم می کرد. تلاش کردم تا هر طور شده او را از راهی که به اشتباه رفته بازگردانم
دست آخر وقتی دیدم از تصمیم خود کوتاه نمی آید چاره کار او را در مراجعه به یک روانشناس دیدم و شماره یک مشاوره آشنا را به او دادم. اما او سرباز زد و با تعجبی آمیخته به ناراحتی گفت: استاد شما فکر می کنید من مشکل روانی دارم؟
یادآوری این لحظه بی رحمانه روحم را چنگ می زد. تا قبل از خواندن نامه تردیدی نداشتم که تجویز یک روانشناس می تواند مشکل او را حل کند اما خط به خط نامه گویا مرا به خاطر چنین فکری محکوم می کرد و انگار خود را به خاطر چنین پیشنهادی مستحق عذاب می دیدم.
صدای بوق ممتدی رشته افکارم را پاره کرد.
سرویس را که کمی جلوتر ایستاده بود دیدم.
از پنجره به بیرون خیره شدم. چیزی نگذشت که آن حس مرموز در درونم قوت گرفت و اضطراب شدیدی به جانم افتاد. ناخواسته خطوط نامه جلوی چشمانم ظاهر شد. خواندن آن را آغاز کردم.
"استاد گرامی سلام! این مدت فشار زیادی را تحمل کردم اما به دلیل تکرار وضعیتی که خوشایند شما نیست آنچه را که مرا به این وضع مبتلا کرده می گویم.
بی مقدمه شروع می کنم. من اگر روحم را نیازمند کار دانستم نه اینکه نیاز مادی نداشته باشم، نه؛ اتفاقا من از ابتدای دوران تحصیلم دوست داشتم روزی بیاید که من بتوانم خودم خرجی خودم را دربیاورم و دستم در جیب خودم باشد. نمی خواستم به پدرم فشار بیاید. او بیمار است و توانایی انجام هر کاری را ندارد. قبلا وضعیت بهتری داشت اما چند سالیست که فشار زندگی او را از پا دراورده است. به همین خاطر من سعی کردم با تامین هزینه زندگی خودم، به او کمکی کرده باشم.
او خود را برای تامین ما به آب و آتش می زند اما نیازهای ما که بیشتر می شود و توان او در حدی نیست که بتواند آنچنان که مناسب است زندگی را اداره کند.
وقتی به پدرم فشار می آید موج عصبی او را می گیرد و درست مثل روز محشر هر موجود زنده ای با عجله خود را از مهلکه دور می کند. آن لحظه نه او دیگر همسر و فرزندانش را می شناسد و نه ما او را به عنوان پدری مهربان.
این چند سال، بخصوص، تنها باید منتظر لحظاتی باشیم که او در آرامش به سر می برد. بنابراین همه سعی می کنیم به نحوی اوقات خود را خارج از خانه بگذرانیم. چون هم او با دیدن ما به خاطر عدم تحقق آمال و آرزوهایش برای تامینمان دچار فشار عصبی می شود و هم ما طاقت مشاهده این لحظه را نداریم.
اما غذای روح من بدون کار کردن تامین نمی شود چون قبل از آنکه به جسمم فکر کنم به آرزوهایی فکر می کنم که در دل یک پدر نهفته است. اما شما تصور کردید چیزی مهمتر از تغذیه جسم نیست.
این نامه را نوشتم اما خودم را به خاطر آنچه در این نامه نوشتم حتما مجازات خواهم کرد. این ها حرف هایی بود که یک عمر در سینه ام حبس کردم و در بدترین شرایط آن را به زبان نیاوردم.
چون تحمل نگاه های ترحم آمیز و تحقیر آمیز را نداشتم..."
با صدای ترمز ماشین به سرعت نگاهم را از بیرون کندم و به صورت راننده دوختم.
به دانشگاه رسیده بودم.
طلوع خورشید پهنای زمین را گرفته بود.
با وجود گرمای هوا، سردی مرموزی را احساس می کردم.
به کلاس رسیدم. شروع کردم به حضور و غیاب.
اسم او را که خواندم انگار صدایم به لرزه درآمد. کلاس در سکوتی بهت آمیز فرورفت. جوابی نشنیدم. نگاهم را از لیست برداشتم. او را ندیدم. دیر آمدنش دیگر برایم موجه شده بود. سکوت کلاس شکسته شد. صدا از ته کلاس بلند شد.
"استاد! روی اسمشان خط بکشید!"
اخم هایم را در هم کشیدم. از اینکه او ندانسته به خود اجازه چنین رفتار تمسخرآمیزی داده بود به شدت ناراحت شدم. صدا دوباره از آن طرف بلند شد:
"استاد! دیگر با تاخیر هم نخواهند رسید چون از تحصیل انصراف داده اند."
کلاس دور سرم چرخید. انگار مشت سنگینی بر سرم وارد شد. به سختی خودم را به اتاق رساندم تا شاید دوباره نامه ای از او ببینم اما همه چیز با همان یک نامه تمام شده بود.

+ نوشته شده در 18:9 توسط خانم داستان نویس.
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
ذوق سفر

وقتی شنيدم قراره بريم مسافرت كلي سر ذوق اومدم. مامان از خاله شنيده بود كه دايي ترتيبي داده كه بچه هاي فاميل با هم به يك سفر کوتاه برن. جايي هم كه به عنوان مقصد در نظر گرفته شده بود براي من دوست داشتني بود. چون يكي از بهترين مسافرت هايي كه قبلا داشتم همونجا بود و من با تصور زيبايي كه از اون جا پيدا كرده بودم واقعا خوشحال بودم از اينكه دوباره همون خاطرات و شايد بهتر به وقوع بپيونده. خيلي وقت بود كه دايي رو نديده بودم. نهايتا يك بار در طول ماه اگر مي توانستيم همديگر را ببينيم كه آن هم به خاطر جلسه اي بود كه در يك مكان مشخص برگزار مي شد و آن جا هم بيشتر خاله ها و دايي ها جمع مي شدند تا با هم ديد و بازديدي داشته باشند و اين رشته مراودات يكباره از هم نپاشه. به خصوص از وقتي كه پدربزرگ و مادربزرگ فوت كرده بودند رفت و امدها تنها به مناسبت هاي جشن و عروسي يا اعياد مهم محصور می شد و دايي متصدي برگزاري اين جلسات و تهيه مكاني جهت تشكيل ان شده بود. همان يك روز در ماه هم شايد خيلي ها نمي امدند. اما بهتر از هيچي بود. بالاخره براي كساني كه حوصله شان سر رفته بود و مي خواستند سفره دلشان را براي ديگري باز كنند فرصت خوبي بود. داشتم مي گفتم كه دايي رو خيلي وقت بود كه نديده بودم و وقتي شنيدم كه اين سفر رو تدارك ديده خيلي خوشحال شدم. خیلی وقت بود که مسافرت نرفته بودم و روزهای عید هم برایم یکنواخت و ملال اور شده بود. به همین خاطر دوست داشتم از عمق وجود از دایی تشكر كنم. اما سعي كردم خوشحاليم رو كنترل كنم. هر چه بود در درونم بود و جز خودم كسي باخبر نبود. البته خواهرم تنها كسي بود كه مي دانست من چقدر از شنيدن خبر سفر خوشحال شدم. همين مرا واداشت تا بعد از مدت ها از دايي يك احوالپرسي بكنم. موبايل را برداشتم و برايش يك پیام فرستادم. او مرا نشناخته بود و من نيز دوست نداشتم خود را بشناسانم. مي دانستم كه با پيگيري شماره من بالاخره مرا خواهد شناخت اما خودم دوست نداشتم آشنايي بدهم. حس مي كردم اينطور راحت تر مي توانم با او حرف بزنم. آن شب هم به پايان رسيد. هر چند پيش از انكه من بتوانم از ناشناس بودنم سوء استفاده كنم او مرا شناخت. صبح كه شد منتظر بودم كه خاله زنگ بزند و از آنچه بايد براي سفر آماده كنيم خبر بدهد. تمام كارهاي عقب مانده ام را انجام دادم تا برای سفر دغدغه ای نداشته باشم. هر چه از لباس كثيف داشتم با دست شستم و كلي با ذوق و شوق بدون اينكه اتوي آن ها به هم بخورد روي بند رخت مقابل نور خورشيد پهن كردم تا فردا صبح براي سفر آماده باشند. چيز ديگري باقي نمانده بود جز اينكه تلفن به صدادرآيد. نتوانستم طاقت بياورم. گوشي را برداشتم و شماره خاله را گرفتم.

-         خاله سلام. خوبي؟ پس چي شد اين سفر؟

-         سلام خاله جون. سفر اونجايي كه گفتم نيست. خونه روستايي داييه. دايي گفته من فقط نهارشو تقبل مي كنم بقيه هم خودشون بيان.

-         يعني چي مگه شما نگفتي كه قراره ماشين بگيرن همگي با هم بريم.

-     نه. فكر نمي كنم جمعيت اونقدر باشن كه بتونيم ماشين بگيريم. هر كس بخواد با ماشين خودش ميره. اونجايي هم كه گفتم ميريم بايد از قبل نوبت می گرفتیم شايد بعد از عيد رفتيم.

-         خوب خاله دستت درد نكنه. خداحافظ

بغض گلويم را مي فشرد. گوشي را كه گذاشتم تنها اشك بود كه از چشمان من سرازير مي شد و هر بار که به فکر آن اشتیاق بچه گانه ام می افتادم شدت گریه امانم نمی داد.

+ نوشته شده در 13:54 توسط خانم داستان نویس.
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
برنج دودی

خسته و كوفته مي رسم خانه. بوي غذا در فضا پيچيده است و هر لحظه بر شدت گرسنگي ام مي افزايد. وقتي بشقاب غذا را روي اوپن مي بينم مستقيم به طرف آن حمله ور مي شوم. اولين قاشق را كه مي خورم طعم دودي برنج مرا ناخواسته به سال هاي گذشته مي برد و خاطره سفر شمال را در ذهنم زنده مي كند. ويلاي زيباي كنار دريا. ياد لحظاتي كه بعد از كلي تفريح كه ديگر جان در بدن نداشتيم بوي برنج دودي مادر مشام ما را نوازش مي كرد.

مرور خاطرات شيرين آن روزها خوردن برنج دودي را با ولع هر چه بيشتر برايم همراه ساخته بود. در اين لحظه فكر كردم كه چطور آن روزها به اين كار ارزشمند مادر پي نبرده بودم. ما دنبال بازي و شيطنت بوديم و تا گرسنه مي شديم شكم خود را با آنچه مادر با زحمت درست كرده بود آرام مي كرديم. چرا من متوجه نبودم كه مادر هم مثل ما نياز به تفريح و نشاط داشته اما به خود رنج غذا پختن داده است تا ما اوقات خوشي داشته باشيم.

با خود قرار گذاشتم كه در اولين فرصت دست او را بعد از اين همه ناسپاسي ببوسم. هرچند تا به حال به خودم جرات چنين كاري را نداده بودم اما اين نهايت نمك به حرامي بود اگر بعد از اين همه سال، حق فرزندي را به جا نياورم و از يك بوسه ناچيز امتناع كنم.

فكر مي كردم كه بهتر است وقتي همه دور هم جمع هستيم اين كار را انجام دهم تا سختي آن در نظر آن ها هم كمرنگ شود.

شب كه سفره شام پهن شد سر حرف را باز كردم. همه در حال خوردن بودند و من با اين احساس كه همگي از خوردن برنج دودي لذت مي برند شروع كردم به تعريف از آن. مادر گفت: بس است غذايت را بخور. خودم مي دانم خيلي خوشمزه شده است لازم نيست مسخره كني. من با تعجب گفتم: مادر من جدي مي گويم. ظهر كه اين برنج را خوردم ياد شمال افتادم. ياد برنج دودي هايي كه آنجا مي پختي. خيلي وقت بود كه ديگر برنج دودي نخورده بودم. واقعا خوشمزه بود. دستت درد نكند. نه فقط به خاطر امروز بلكه به خاطر تمام روزهايي كه زحمت تو را درك نكردم. حالا مي خواهم دست تو را ببوسم.

يك لحظه حس كردم همه دست از غذا كشيده اند و با نگاهي تحقیر آمیز به من زل زده اند. بي توجه به رفتار آن ها به طرف مادر رفتم تا دستش را ببوسم.  اضطرابي مبهم به جانم افتاد. گرماي دست مادر را روي لب هايم حس كردم. لحظه اي نگذشت كه صداي خنده جمع بلند شد. سقف دهان آن ها نمايان بود. ناخواسته رگ جوشم بيرون زد و با شدت پرسيدم: چه شده؟ صحنه خنده داري بود؟ كجايش خنده داشت كه اينطور به هوا پريديد؟

مادر حرفم را بريد و گفت: عزیزم برنجي كه تو خوردي دودی نبود فقط کمی سوخته بود.

+ نوشته شده در 23:31 توسط خانم داستان نویس.
چهارشنبه یکم اسفند 1386
خواب شیرین

نماز صبح را خواندم. در جاي نماز نشسته بودم و به اتفافات گذشته  و حال و آينده فكر مي كردم. خواب عميقي پلك ها يم را سنگين كرد. جانماز را جمع كردم. نگاهي به ساعت انداختم هنوز چند دقيقه اي براي خواب فرصت داشتم. سرم را بر بالش گذاشتم.

از ترس اينكه دير به سر كار نرسم  هر از گاهي چشمانم را نيمه باز مي كردم و به ساعت نگاهي مي انداختم. هنوز فرصت داشتم و براي استفاده از دقايق نهايي خود را به خواب زدم.

سنگيني خواب كم كم داشت مرا از رفتن به سركار منصرف مي كرد

در حاليكه هنوز از جا بلند نشده بودم و زمين مرا به خود دوخته بود بين رفتن و ادامه خواب ترديد داشتم.

بالاخره تصميم گرفتم كمي بيشتر به خوابم ادامه دهم و با يك بهانه اي تاخير خود را براي مدير موجه كنم.

هم خواب بودم و هم بيدار. تمام صداها به گوشم مي رسيد. صداي مادر از طبقه بالا برايم هنوز قابل فهم بود.

كه مي گفت: مطمئنم خواب مانده است و فراموش كرده است كه امروز بايد برود سركار.

صداي خواهر كوچكم

- بيا منو ببر مهد

و فرياد خواهر بزرگترم

- حالا كه خانه هستي بيا برويم خريد عيد

همه آنچه در واقعيت مي شنيدم با تكه پاره هايي از انچه در خواب مي ديدم تركيب شده بود

بي آنكه كوچكترين تناسبي با هم داشته باشند.

اضطراب دير رسيدن چشمانم را در عمق خواب براي نگاه به پرش عقربه هاي ساعت مي گشود.

و دوباره اين دور تكرار مي شد.

با خود انديشيدم كه اين رفتن ديگر ارزشي ندارد و بايد زنگ بزنم و براي حاضر نشدن در محل كار دليل قانع كننده اي بياورم.

فكر مي كردم كه چه مي توانم بگويم تا مرا از اين تشويش خاطر نجات دهد.  واكنش مدير در برابر اين استدلال كه بعد از مدت ها به خاطر رفع خستگي و يك خواب درست و حسابي

ترجيح دادم يك روز از كارم بزنم برايم قابل تصور بود. اما با كدام عذر و بهانه مي توانستم او را مجاب كنم.

بالاخره تصميم گرفتم اگر در عمر با بركتم جز در چند مورد نادر دروغ نگفته ام براي اين يك مورد به ناچار به اين حربه متوسل شوم.

هرچند همان اندك موارد دروغ پردازي هايم نيز با رسوايي بزرگي پته مرا ريخته بود روي آب و خاطره تلخ افشاي سريع و ناجوانمردانه آن ها با خيانت سست شدن حافظه ام در اين مواقع ميدانگاه ذهنم را تسخير كرده بود اما ظاهرا راه ديگري جز اين نمانده بود.

از جا برخاستم و براي اينكه بتوانم به راحتي و به دور از استرس به خوابم ادامه دهم به طرف گوشي رفتم و شماره مدير را گرفتم و پيش از انكه گوشي را بردارد گلويم را صاف كردم تا فكر نكند تازه از خواب بيدار شده ام

- الو سلام. خانم مدير

- سلام بفرماييد

- حال شما خوبه؟ من رو شناختيد؟

- بله شناختم بفرمایید.

م...مي خواستم بگم كه امروز نمي تونم بيام چون نوبت دكتر داشتم كه بايد...

حرفم را بريد و گفت: اتفاقا چند دقيقه پيش داشتم برگه درخواست مرخصي تان را نگاه مي كردم احتمالا فراموش كرديد كه سه روز پيش به خاطر يك سفر فوري، براي امروز درخواست مرخصي داده بوديد؟ درسته؟

زبانم قفل كرد و آب دهانم خشك شد تنها چوپان دروغگو بود كه در ذهنم جولان مي داد.

بلافاصله ادامه داد: بله لابد مطب دكترتان خارج از شهر است.

با زبان بي زباني گفتم: ب.....بله

وقتي گوشي را گذاشتم خواب كاملا از چشمهايم پريده بود.

+ نوشته شده در 15:10 توسط خانم داستان نویس.